Wednesday, July 9, 2014

رسید



در هر صورت، خوشبختانه آدمیزاد دیگر به طور ناگریز در معرض خطر مرگ نیست. آدم دیگر لازم نیست بترسد حتی در زمستان؛ موفق شده که هوس‌های موسمی برای همخوابگی را رها کند. با این حال وقتی که مبارزه به پایان می‌رسد سلاح‌ها مایه دردسرند. نظم برقرار شده بود و توانایی کنترل سکس و نیروی انسانی به جای طبیعت دیگر در اختیار آدم بود. برای همین رابطه جنسی مثل بلیط اتوبوس شد: باید که در هر بار استفاده سوراخ می‌شد. البته که باید مراقب می‌بودید که ببینید بلیط اصل باشد. ولی این مراقبت کردن به شدت طاقت‌فرساست؛ دقیقاً مثل پیچیدگی نظم. هر گونه سندی – قرارداد، گواهی‌نامه، شناسه، کارت، کارت عضویت، توصیه‌نامه، نوشته، اجاره‌نامه، گواهی موقت، موافقت‌نامه، گواهی درآمد، رسید، حتی شجره‌نامه- هرگونه کاغذ قابل دسترسی باید بررسی شود.
به لطف این‌همه مراقبت، همخوابگی زیر توده‌ای از رسیدها مثل یک کرم دفن شده‌است. البته فکر کنم که اگر این راضی کننده بود مشکلی نبود. اما آیا با همه این‌ها این پایان کار رسیدها بود؟ آیا چیز دیگری نبود که فراموش کرده‌بودیم تا آشکار کنیم؟ زن و مرد، هر دو اسیر یک حسادت پنهانی هستند، همیشه مشکوک‌اند که طرف دیگر چیزی را ناگفته باقی گذاشته باشد. برای نشان‌دادن صداقت‌شان مجبورند که همیشه سند جدیدی صادر کنند. هیچ‌کس نمی‌داند که چه زمانی قرار است که این ماجرا متوقف شود،انگار که سندها بی‌‌انتها باشند.




قسمتی از رمان زن در ریگ روان
نوشته  آبه کوبو به ترجمه ع


 پ.ن.: عکس از فیلم زن در ریگ روان ساخته تشیگاهارا هیروشی


Monday, June 16, 2014

ُآقای کپور

یک ضرب‌المثل قدیمی ژاپنی هست که می‌گوید ۴۲ سالگی حیاتی‌ترین سال زندگی مرد است. شیمورا که تا اینجا خوب آورده بود: رئیس بالا دستش در جابه‌جایی های بهاره کارمندان به مدیریت ترفیع پیدا کرده‌بود؛ قسط خانه‌اش داشت تمام می‌شد؛ فشار خون‌اش طبیعی بود و معده‌اش خوب کار می‌کرد؛ گلف‌باز خوبی هم بود. «حلزون روی خار و خداوند در آسمان‌هاست، همه چیز در جهان نیکوست!» شیمورا با خودش فکر کرد براونینگ بود که این را گفته بود؟ اما سال‌ها بود که در حیاط پشتی حلزونی ندیده‌بود. 
دخترش مایومی دوباره زمزمه کرد: «دزده!» و دوباره اصرار کرد که چیزی توی آشپزخانه هست: «همین الان درو بست و رفت.»
شیمورا گفت:«تو نمی‌دونی کی دست برداری مایومی نه؟ چرا خودت نمی‌ری یه نگاهی بندازی؟»
می‌واکو همسرش به او پیوست که «چیزی که به دزدی بیارزه تو آشپزخونه نیس. دزده ناامید می‌شه.» و با خنده به سمت آشپزخانه رفت. نگاهی به تو انداخت، فریادی از تعجب کشید و گیج به پشت سر نگاه کرد.
شیمورا از او پرسید؟«چی شده؟ چیزی رو بردن؟»
او جواب داد: «نبردن. یه چیزی اضافه شده!» روی زمین سنگی آشپزخانه یک سطل پلاستیکی بود که یک ماهی کپور خاکستری ۱۸ سانتی تویش شنا می‌کرد.

قسمتی از داستان کوتاه آقای کپور
نوشته موکُدا کونیکو به ترجمه س.



Friday, May 16, 2014

زندگی جاودانی، رنج جاودانی


همه آنهایی که در زمان فاجعه اتمی فوکوشیما در سال ۲۰۱۱ بیشتر از صدسال داشتند هنوز زنده‌بودند، به طور معجزه‌اسایی هیچ‌کدام شان نمرده بودند. فقط در فوکوشیما این گونه نبود، در تمام ۲۲ ناحیه دیگر هم که در سال‌های بعدتر به عنوان نقاط حساس شناسایی شده بودند هم ماجرا همین بود. پیرترین آدم که در زمان فاجعه فوکوشیما پیرزنی ۱۲۰ ساله بود هنوز زنده بود. وقتی که پینتو از طریق مترجم به او با خوشرویی گفته بود که چه حال و روز خوبی‌دارد، زن جواب داده بود که «نمی‌تواند بمیرد». این طور نبود که او به نوعی جوان شده‌بود، فقط این طور به نظر می‌رسید که مواد رادیو اکتیو موجود در هوا توانایی مردن را از او ربوده بودند. بدون اینکه بتواند شب بخوابد، هر روز صبح با حالی خسته بیدار می‌شد ولی بازهم بلند می‌شد و کار می‌کرد. از طرف دیگر آدم‌هایی که در سال ۲۰۱۱ بچه بودند حالا یکی بعد از دیگری مریض می‌شدند و فقط این نبود که نمی‌توانستند کار بکنند بلکه نیاز به مراقبت دائمی هم داشتند. برای جوان‌ها در هر حال «جوانی» معنی خودش را از دست داده‌بود. جوان بودن در این زمان یعنی شکننده‌تر از آن باشی که راه ‌بروی و یا حتی بایستی، با چشمانی که به‌ندرت می‌دیدند و دهانی که به‌سختی چیزی را قورت می‌داد یا حرفی می‌زد. در قرن گذشته، هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد که جوانی این‌قدر دردناک باشد. با تلاشی که باید برای پرستاری از جوان‌ها و تهیه غذای‌شان می‌کردند، پیرها دیگر هیچ نیرویی برای عصبانیت و یا ناراحتی نداشتند. در قلب پیرها دردها بدون این‌که راه فراری داشته باشند جمع می شدند.


قسمتی از داستان کوتاه جزیره زندگی جاودانی
نوشته تاوادا یوکو به ترجمه ع. 
عکس از اینجا

Sunday, April 20, 2014

فکرهای روز برای شب



 ضرب المثلی در غرب است که میگوید اگر یک مویت را به شیطان دادی، بدون شک روحت را با خودش خواهد برد. خیلی تفاوتی نمی‌کند که به آدم بی‌غرض برچسب این خورده باشد که نمی‌نویسد یا با بدخواهی به او گفته باشند که نمی‌تواند بنویسد. در هر دو حال آرام و راحت است. در حقیقت انگار خیلی تفاوت خاصی میان این دو دسته نیست. اما به هر حال اتفاق می‌افتد که آدمها می‌نویسند. برای مثال ممکن است که آنها فقط برای این دلیل معصومانه، بچه‌گانه و کاملا سانتیمانتالی بنویسند که احساس کرده‌اند که باید این کار را انجام دهند.
اما چطور و چه بنویسیم؟ وقتی که از سر کار به خانه بازمی‌گردم خیلی خسته‌ام. معمولا آدمها چیزی می‌نوشند و بعد با سرخوشی تا صبح روز بعد می‌خوابند. ولی من نور لامپ را کم می‌کنم و چند ساعتی‌می‌خوابم با این فکر که که به‌زودی بیدارشوم. نیمه شب بیدار می شوم. فکرم کمی بهتر کار می‌کند. از آن موقع تا حدود دو صبح بیدار می‌مانم و می‌نویسم.
فکرهای روز با فکرهای شب تفاوت دارد. اغلب اتفاق می‌افتد که در طول شب رضایت‌مندانه به این باور رسیده‌ام که مشکلی را حل کرده‌ام که نتوانسته‌بودم در طول روز حل کنم، ولی وقتی که صبح روز بعد دوباره نگاهش می‌کنم گاهی متوجه می‌شوم که هیچ راه‌حلی در کار نبوده. یک چیز غیرقابل اعتمادی در فکرهای شب هست.
در میان شخصیت‌های ادبی، آدم‌هایی مثل بالزاک هستند که شب کار می‌کردند. لاسیی که گاهی اوقات با او کار می‌کرد، مجبور بود که عصر بخوابد و بعد ساعت یک صبح از خواب بیدار شود. گفته شده که بالزاک به او می‌گفت تو هنوز این عادت بدِ خوابیدن در شب را ترک نکرده‌ایی. شب برای کار است! این هم قهوه، بنوشش و از خواب بیدار شو و مشغول کار شو. کاغذهای سفید بر روی میز تلنبار شده‌بودند. بالزاک شنل معروف‌اش را می‌پوشید و در حالی که در اتاق راه می‌رفت دیکته می‌کرد. لاسیی مجبور بود تا هفت صبح بیدار بماند تا همه چیزهایی را که دیکته می‌شد را پیاده کند. ولی بالزاک مجبور نبود که بعد از آن از ۸ صبح تا ۴ بعدازظهر سرکار روزانه‌اش برود. وقتی که به این فکر می‌کنم فکرهای شب حتی از قبل‌هم برایم غیرقابل اعتمادتر میشود.

قمستی از داستان کوتاه جنگیری
نوشته اوگای موری به ترجمه ع.

Tuesday, April 8, 2014

دست‌هایش



اوکادا به دست‌هایش هم نگاه کرد، به دست‌های زیبایی که به خوبی می‌شناخت. چندسالی از زمانی که با آن گوشت‌های لذیذ بازی می‌کرد می‌گذشت: آن‌ دست‌ها را همچون گِل در دستانش فشار می‌داد، آن‌ها را همچون گرم‌کن در جیب‌هایش، در دهانش، زیر بغلش یا زیر چانه‌اش می‌گذاشت. ولی همان‌طور که او پیوسته پیر می‌شد، دست‌های اسرارآمیز آگوری هر روز جوان‌تر می‌شدند. وقتی که آگوری فقط چهارده سالش بود آنها به نظر زرد، خشک‌شده و چروکیده می‌رسیدند، اما حالا در هفده‌سالگی پوست‌شان سفید و نرم بود ولی آن‌قدر صاف و صیقلی بود که فکر می‌کردی حتی در سردترین روزها هم روغن، حلقه‌طلایش را مکدر می‌کند. دست‌های کوچک بچه‌گانه، نرم ولطیف مثل یک کودک و آب دار مثل یک فاحشه – چقدر تر و تازه و جوان بودند، همیشه بدون هیچ آرام و قراری در جستجوی لذت. ولی چرا سلامتی او به این وضع افتاده بود؟ حتی نگاه‌کردن به آن دست‌ها باعث می‌شد که به همه چیزهایی که او را تحریک می‌کرد فکر کند، به همه آن چیزهایی که در آن اتاق‌های مخفی که آنها همدیگر را ملاقات کرده بودند گذشته بود و  برای همین سرش از این انگیزه‌های احتمالی درد بگیرد. همین طور که چشم‌هایش بر روی آنها ثابت نگه‌داشته بود، شروع کرد به بقیه بدن آگوری فکر کردن.  همان جا در روز روشن، در وسط شلوغی جمعیت شانه‌های لخت‌اش را دید.. سینه‌هایش … شکمش … کمرش … پاهایش ... یکی یکی همه قسمت‌های بدنش در برابر چشمان او با وضوحی عجیب و غریب به شکل مواجی شروع به پرواز کرد و بعد حس کرد که زیر بدن شصت کیلویی آگوری له شده است. 

قسمتی از داستان کوتاه آگوری یا گل‌های آبی
نوشته تانیزاکی جونیچیرو به ترجمه ع. 

Sunday, March 30, 2014

فانوسِ باغ



روزهای سختِ شبیه به هم يكى پس از ديگرى گذشتند و هوای سرد آمد. امشب پدرم گفته بود که این لامپ کوچک افسرده کننده است و لامپِ یک اتاق نه متری را با یک لامپ بزرگتر عوض کرد. بعد از آن ما، پدر و مادر و بچه سه تايى زیر نور لامپ غذا خوردیم. مادرم گفت «خیره‌کننده است، خیره‌کننده است» و دستی را که با آن چاپستیک را نگه داشته بود سایبان چشمهایش کرد. حال شادمانی داشت. برای پدرم ساکه ریختم و به خودم گفتم برای آدم‌هایی مثل ما شادمانی چیزی است شبیه عوض کردن همین لامپ، ولی انگار كه آنقدرها هم حس غمگینی نداشت. در عوض به نظرم آمد که این خانه ما، با این نور محقرش مثل یک فانوسِ باغ خیلی دوست داشتنی است. اگر نگاه کنی، می‌بینی! فکر کردم، ما سه تا زیباییم. شادمانی آرامی در درونم جوشید، که حتی می‌خواست به حشره‌هایی که توی باغ آواز می‌خواندند هم احساساتی که درون من جمع شده‌بود را بگوید.

قسمتی از داستان کوتاه فانوسِ باغ

نوشته دازای اوسامو به ترجمه ع.

Saturday, March 15, 2014

مرده‌های بیدار


هشتاد درصد بدن انسان آب است، برای همین خیلی هم دور از انتظار نیست که آدم هر روز یک قیافه جدید در آینه ببیند. پوست صورت و گونه‌ها در هر دقیقه عوض می‌شود مثل گِل در مرداب که با حرکت آبی که در اعماق است یا آدم‌هایی که روی سطح‌اش راه می‌روند عوض می‌شود. 
 یک تصویر قاب شده خودم را بالای آینه‌ام آویزان کرده‌ام. اولین کاری که وقتی که بیدار می‌شوم می‌کنم این است که صورتم در آینه را با عکس مقایسه می‌کنم، دنبال تفاوت‌ها می‌گردم تا با آرایش درست شان کنم. در مقایسه با تصویر پر رنگ و رویم، صورت توی آینه بی جان و رنگ‌پریده است مثل قیافه یک مرده.

قسمتی از داستان کوتاه حمام
نوشته تاوادا یوکو به ترجمه ع.


پ.ن.: عکس متعلق به ارفه ساخته ژان کوکتو