Showing posts with label تاوادا یوکو. Show all posts
Showing posts with label تاوادا یوکو. Show all posts

Tuesday, August 9, 2016

حماقت




خلبان شوکه بود که چنین ساختمان بزرگی را در برابرش پدیدار شده بود اما بلافاصله فکری از سرش گذشت. صبر کن، این که بالا نیست، پایینه. دارم با مغز به زمین می‌خورم. انگار که تصادف برای کس دیگری اتفاق می‌افتاد. اصلاً زمانی برای واکنش نداشت با این حال انگار که جریان زمان کند شده بود. احتمالاً چیزی کمتر از یک ثانیه تا برخورد مانده بود اما سیل کلمات از ذهنش گذر کرد. شبیه کارخانه اسلحه‌سازیه. واقعاً ممکنه اینجا کارخانه نظامی باشه؟ مطمئنم که وقتی که خلبان‌های کامیکازه‌ی ژاپنی سال‌ها پیش به سمت مرگ‌شون شیرجه می‌زدند، زمان برای اون‌ها هم آهسته می‌شد. اما این فقط یک اتفاقه. من که تروریست یا از این چیزها نیستم که بخوام خودم رو منفجر کنم. یه گنجشک رفت تو موتور و پروانه ایستاد. همش همین. عجب راه احمقانه‌ای برای مردن. کاش هیچ‌وقت به ارتش ملحق نمی‌شدم. باید توی بیمارستان می‌موندم و بقیه عمرم رو همون‌جا می‌موندم. خب ریه‌هام مشکل دار بود ولی چه عیبی داشت؟ می‌خواستم کارهای مردونه بکنم و حالا اینجام، توی یه مجمع‌الجزایر احمقانه توی آسیا که هیچ ربطی هم به من نداره و به سمت مرگ روی سقف یه کارخونه شیرجه می‌رم. اینقدر احمقانه است که حتی نمی‌تونم بهش بخندم. عجب شیوه احمقانه‌ای برای مردن

قسمتی از داستان کوتاه ساحلِ دور دست
نوشته تاوادا یوکو به ترجمه ع.

Friday, May 16, 2014

زندگی جاودانی، رنج جاودانی


همه آنهایی که در زمان فاجعه اتمی فوکوشیما در سال ۲۰۱۱ بیشتر از صدسال داشتند هنوز زنده‌بودند، به طور معجزه‌اسایی هیچ‌کدام شان نمرده بودند. فقط در فوکوشیما این گونه نبود، در تمام ۲۲ ناحیه دیگر هم که در سال‌های بعدتر به عنوان نقاط حساس شناسایی شده بودند هم ماجرا همین بود. پیرترین آدم که در زمان فاجعه فوکوشیما پیرزنی ۱۲۰ ساله بود هنوز زنده بود. وقتی که پینتو از طریق مترجم به او با خوشرویی گفته بود که چه حال و روز خوبی‌دارد، زن جواب داده بود که «نمی‌تواند بمیرد». این طور نبود که او به نوعی جوان شده‌بود، فقط این طور به نظر می‌رسید که مواد رادیو اکتیو موجود در هوا توانایی مردن را از او ربوده بودند. بدون اینکه بتواند شب بخوابد، هر روز صبح با حالی خسته بیدار می‌شد ولی بازهم بلند می‌شد و کار می‌کرد. از طرف دیگر آدم‌هایی که در سال ۲۰۱۱ بچه بودند حالا یکی بعد از دیگری مریض می‌شدند و فقط این نبود که نمی‌توانستند کار بکنند بلکه نیاز به مراقبت دائمی هم داشتند. برای جوان‌ها در هر حال «جوانی» معنی خودش را از دست داده‌بود. جوان بودن در این زمان یعنی شکننده‌تر از آن باشی که راه ‌بروی و یا حتی بایستی، با چشمانی که به‌ندرت می‌دیدند و دهانی که به‌سختی چیزی را قورت می‌داد یا حرفی می‌زد. در قرن گذشته، هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد که جوانی این‌قدر دردناک باشد. با تلاشی که باید برای پرستاری از جوان‌ها و تهیه غذای‌شان می‌کردند، پیرها دیگر هیچ نیرویی برای عصبانیت و یا ناراحتی نداشتند. در قلب پیرها دردها بدون این‌که راه فراری داشته باشند جمع می شدند.


قسمتی از داستان کوتاه جزیره زندگی جاودانی
نوشته تاوادا یوکو به ترجمه ع
عکس از اینجا

Saturday, March 15, 2014

مرده‌های بیدار


هشتاد درصد بدن انسان آب است، برای همین خیلی هم دور از انتظار نیست که آدم هر روز یک قیافه جدید در آینه ببیند. پوست صورت و گونه‌ها در هر دقیقه عوض می‌شود مثل گِل در مرداب که با حرکت آبی که در اعماق است یا آدم‌هایی که روی سطح‌اش راه می‌روند عوض می‌شود
 یک تصویر قاب شده خودم را بالای آینه‌ام آویزان کرده‌ام. اولین کاری که وقتی که بیدار می‌شوم می‌کنم این است که صورتم در آینه را با عکس مقایسه می‌کنم، دنبال تفاوت‌ها می‌گردم تا با آرایش درست شان کنم. در مقایسه با تصویر پر رنگ و رویم، صورت توی آینه بی جان و رنگ‌پریده است مثل قیافه یک مرده.

قسمتی از داستان کوتاه حمام
نوشته تاوادا یوکو به ترجمه ع.


پ.ن.: عکس متعلق به ارفه ساخته ژان کوکتو

Saturday, November 16, 2013

شکوفه‌های گیلاس


در زمان‌های قدیم، دهکده فقیری در دل دره‌ای بود که محصول برنج نداشت. زن حامله‌ایی این‌قدر گرسنه بود که وقتی یک روز یک ماهی پیدا کرد، همانجا پاره‌اش کرد و خام‌خام بدون آنکه با دیگر ساکنان روستا تقسیم کند خورد. زن پسری دوست‌داشتنی زایید.  اما بعد از آن، بدن زن شروع به فلس در‌آوردن کرد و تبدیل به یک ماهی بزرگ شد.  دیگر نمی‌توانست روی زمین بماند، رفت تا به تنهایی در پایین رودخانه زندگی کند و پیرمردی سرپرستی‌ پسر را قبول کرد. پسرها همیشه وقتی دعوا می‌کنند به مادران همدیگر فحش می‌دهند: «مادر به خطا» یا «مادرت ناف ندارد!». نمی دانند که این حرف‌ها واقعا چه معنی دارد ولی به هر حال می‌گویند. پسرهم این حرفِ اهانت آمیز را بارها و بارها می‌شنید که «مادرت فلس دارد، برای همین یک روز پسر از پیرمرد پرسید اینکه کسی فلس دارد چه معنایی دارد و اینکه مادرش واقعا کجا زندگی می‌کند. وقتی کهپسر اصل ماجرا را متوجه شد،  به هیچ چیز دیگری نمی‌توانست فکر کند جز اینکه چطور می‌تواند مادرش را دوباره انسان کند. در نهایت تصمیم گرفت که از میان کوه‌های اطراف راهی باز کند تا زمین را دوباره حاصلخیز کند و شالیزار برنج بسازد. اگر اهل دهکده می‌توانستند برنج بکارند فقر دهکده تمام می‌شد. پسر پیش مادرش رفت تا پیشنهادش را برای او بگوید. مادرش خیلی خوشحال شد و دلش خواست که کمکی بکند. پسر نقشه‌ای کشید و جایی که می‌خواست از دل کوهستان راه باز کند را مشخص کرد. مادرش بدن بزرگ و فلس‌دارش را بارها و بارها به دیواره صخره‌های کوبید و کم‌کم صخره شروع به خردشدن کرد.  روز و شب خودش را به صخره می‌زد. فلس‌هایی که از بدنش جدا می‌شدند همچون شکوفه‌های گیلاسِ لکه به خون در هوا شناور می شدند و در باد می رقصیدند. این گونه بود که دهکد‌ه‌ایی که هیچ درخت گیلاسی نداشت، شکوفه گیلاس نام گرفت. وقتی که زمین دوباره حاصل‌خیز شد، مردمان روستا دیگر گرسنه نبودند ولی مادر، که همه فلس‌هایش را از دست داده بود و دوباره آدم شده بود، این‌قدر خونریزی کرد تا مرد.

قسمتی از داستان کوتاه حمام
نوشته تاوادا یوکو به ترجمه ع.